تبليغاتX
میکده عشق

میکده عشق

زندگی کوتاهتر از آن است که دست کم گرفته شود....

بگذار که بر شاخه این صبح دل آویز

بنشینم و از عشق سرودی بسرایم

آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال

پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم

خورشید از آن دور از آن قله پر برف

آغوش کند باز همه مهر همه ناز

سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من

از لانه برون آمده دارد سر پرواز

پرواز به آنجا  که نشاط است و امید است

پرواز به آنجا که سرود است و سرور است

آنجا که سراپای تو در روشنی صبح

رویای شرابی است که در جام بلور است

آنجا که سحرگونه گلگون تو در خواب

از بوسه خورشید چو برگ گل ناز است

آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد

چشمم به تماشا و تمنای تو باز است

 

 

+نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت16:16توسط Fati | |

سهراب گفتی:چشمها را باید شست...........شستم ولی!.........

           گفتی:جور دیگر باید دید.........دیدم ولی!.........

           گفتی:زیر باران باید رفت........رفتم ولی!..........

                   او نه چشمهای خیس و شسته ام را.......

                    نه نگاه دیگرم را........

                    هیچ کدام را ندید!!!!!

                    فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و

                                             گفت:"دیوانه باران ندیده" 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت0:21توسط Fati | |

وای خیلی وقته آپ نذاشتم دلم تنگ شده بود چقدر.......

دلم میخواد یه بارووون اساسی،مثل باروونای فیلم هندی بیاد برم زیر باروون تا خیسه خیس بشم.........

ما اینجا که یه باروون درست و حسابی ندیدیم اما شماهایی که میبینید جای من بریند زیر باروون و واسم خیلی دعا کنید خیلی....

 

دلم برای شعرای سهراب تنگ شده بود آخه هین چند روز درگیر امتحاناتم بودم و امروز خوشبختانه آخریشو دادم

گفتم یه شعر ناب از سهراب بنویسم بلکه دلم وا بشه.....

امیدوارم شما هم از این شعر خوشتون بیا که میدونم میاد آخه سهراب محبوب همه است..........

کوله را خواهم بست....

کوله را خواهم بست

دور خواهم شد از این شهر غریب

 به دهی خواهم رفت

که در آن آیینه ارزان باشد

هر زمان چهره تکراری من باز گرفت...

بی هراس از دلمان بشکنمش...

 

به دهی خواهم رفت

که اگر از سر دلتنگی و غم داد زدم...

مردم تلخ خیابانی مان

اعتراضی نکنند!

 

من از شهر سفر خواهم کرد...

به دهی خواهم رفت

که در آن شب هنگام

بشود بوی خدا را فهمید

بشود پیشانی شاپرکی را بوسید

به دهی خواهم رفت

که نخ پیرهن مردمشان

جای ابریشم ناب

از گل نسترن و یاسمن است

و تمام اوج خوشبختی شان

چیدن گندم یک مزرعه است

 

به دهی خواهم رفت

که هوایش بوی غربت ندهد

 

من به هنگام طلوع خورشید

کوله را خواهم بست

فارغ از عشق و سراب

                                             بی خداحافظی از شهر سفر خواهم کرد

+نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت3:53توسط Fati | |

خداوندا!!

دستهایم خالی است و دلم غرق در آرزوهاست،

یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا کن

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن........

                                                                  "کوروش کبیر"

چقدر دلم گرفته..........

همشم تقصیر خودمه....

بعد از این همه تجربه تلخ دوباره باید همون تجربه را عملا انجام بدم

خدایا کمکم کن دیگه تکرار نکنم........

جقدر دلم میخواد از این حال و هوا زود خلاص بشم........

خدا کنه زود چهارشنبه بیاد برم مشهد........

یا امام رضا!!!!!!!!

منو با آغوش بازت بطلب......

زندگیمو ایمن کن........

کمکم کن.............

+نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت4:47توسط Fati | |

بر سنگ قبر من بنویسید:خسته بود،اهل زمین نبود،نمازش شکسته بود.

بر سنگ قبر من بنویسید:شیشه بود،تنها از این نظر که سراپا شکسته بود.

بر سنگ قبر من بنویسید:پاک چشمان او که دائما از اشک شسته بود.

بر سنگ قبر من بنویسید:این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود.

بر سنگ قبر من بنویسید:کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود.

+نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت4:38توسط Fati | |

"خانه دوست کجاست؟"

در فلق بود که رسید سوار.

آسمان مکثی کرد.

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

(نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.

می روی تا ته کوچه که او پشت بلوغ سر بدر می آورد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

"خانه دوست کجاست؟"

+نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت16:22توسط Fati | |

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبز سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!!

خنده ها کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است.......

                                                           "سهراب سپهری"

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت22:44توسط Fati | |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

وای خدایا نمی دونی چقدر میخوامت.........

کمکم کن...........

به کمکت فراوووون نیاز دارم...............

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت16:53توسط Fati | |

تا حالا به فواره آب دقت کرده اید؟

قطره های آب عجله دارند تا به نقطه اوج برسند و مسیر اوج را هر چه سریع تر طی و تجربه کنند.

وقتی هم که به آن بالا می رسند انگار تمایل به ماندن ندارند و سقوط آزاد خودشان را آغازمی کنند.

داشتم فکر می کردم چرا باید این طور باشد؟شاید قطره ها می دانند وقتی به آبهای پایین دست 

برمی گردند امکان دارد یک بار دیگر برای طی کردن این مسیر بلند انتخاب شوند و این تجربه زیبا را

تکرار کنند.به نظر شما همه قطره های آب فرصت تجربه مسیر اوج را دارند؟

راستی آنهایی که این تجربه را نداشته اند چه احساسی دارند و آنهایی که چندین بار تجربه کرده اند؟

چه دلیلی می تواند وجود داشته باشد که یک قطره آب نتواند چنین تجربه ای داشته باشد؟آیا به نظر

شما لذت بالا رفتن از فواره و سپس احساس قشنگ فرود آمدن از اوج فواره آب یک ارزش است؟

و قطره هایی که احتمالا هرگز این مسیر را تجربه نمی کنند باید به ارزش خود شک کنند؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت17:49توسط Fati | |

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

 

 مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.در حال کار گفتگوی

جالبی بین آنها در گرفت.آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت

می کردند.وقتی به موضوع"خدا"رسیدند آرایشگر گفت:من باور نمی کنم

 که خدا وجود داشته باشد!!!!!!

مشتری پرسید:چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد:کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد.

به من بگو اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟بچه های

بی سرپرست پیدا می شد؟اگر خدا وجود داشت درد و رنجی هم وجود

نداشت.نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهدچنین

چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد.چون نمی خواست جر و بحث

کند.آرایشگر کارش تمام شد و مشتری از مغازه بیرون رفت.

به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد در خیابان مردی را دید با موهای

بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:می دانی

چیست؟به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟من اینجا هستم.من آرایشگرم.

من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.مشتری با اعتراض گفت:نه!آرایشگرها

هم وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است

با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.آرایشگر جواب داد:نه بابا

آرایشگرها وجود دارندموضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد:دقیقل!نکته همینجاست."خدا هم وجود دارد!فقط مردم به او مراجعه

نمی کنند و له دنبالش نمی گردند برای همین است که این همه درد ورنج در دنیا

وجود دارد!!!!"

 عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com

+نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت16:24توسط Fati | |